صائن الدين على بن تركه

مقدمهء كتاب 6

چهارده رساله فارسى ( فارسى )

بلكه در خصوص آغاز آن نيز كاملا ناقص و نارواست . بلى اگر تنها مصداق فلسفه را فلسفهء مشاء بدانيم و فكر فلسفى را منحصرا بدان اختصاص بدهيم شايد اين نظر تا حدى صحيح باشد آن هم با اين قيد كه موضوع سير فلسفه را تنها در ميان اهل تسنن از مسلمانان بررسى نمائيم و نحوهء تحول آن را در ميان شيعه‌مذهبان از نظر دور بداريم . و گرنه هرگاه فكر فلسفى را به معنى عام آن بررسى كنيم ملاحظه مىكنيم كه نوعى از تفكر فلسفى توأم با تعاليم دينى در همان صدر اسلام ميان مسلمانان رواج داشته است . چنان كه آيات قرآنى كه دربارهء امر به تفكر و تعقل نازل شده و نيز آياتى كه در قرآن در باب اثبات صانع و معاد و نفس و جز آن آمده به خوبى شاهد اين مدعاست كه اصول تعاليم اسلامى بر پايهء تفكر عقلى و مشاهده و استدلال استوار بوده و هرچند اسلام در صدد تأسيس يا ترويج اصول فلسفه از آن جهت كه فلسفه و علم است نبوده ليكن در همهء تعاليم خود ، به دلائل و اصولى استناد مىجسته كه همه اساس فلسفى و عقلى داشته است . همين مايه تفكر دينى اساس نخستين و بنيان اصلى فكر فلسفى در اسلام بود و به واقع مسلمانان را به آزادى تفكر و تعقل و به كار بردن منطق در امور علمى سوق مىداده است . همين امر كافى بود كه اصحاب و ياران پيغمبر كه اهل حل و عقد بودند و در همان آغاز اسلام بر طبق استنباط و نظرى كه از تعاليم اسلامى داشتند دربارهء امور علمى و حتى اجتماعى اظهار عقيده و نظر كنند . خطبات حضرت على دربارهء خدا و صفات او و اعتراضات ابى ذر به عثمان و معاويه با استناد به آيات قرآنى و همچنين تشكيل شورى و اتخاذ تصميمات جمعى در مسائل مهم اجتماعى همه شاهد بر اين است كه آزادى فكر علمى و نحوهء فلسفهء خاص اسلامى در همان صدر اسلام وجود داشته و اين نوع تفكر بر اثر برخورد با افكار علمى ملل مترقى تازه به اسلام درآمده و نيازهاى دينى براى مقابله با فكر زندقه و الحاد و سرانجام دست يافتن به منابع فكر يونانى و ايرانى و جز آن